حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )

82

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض )

مسخنه مرطبه اتفاق افتد و ماده به حركت گرايد و طبيعت تدفع آن ابتداء يا مرة بعد اخرى توجه فرمايد لهذا بروز جدرى در بعض اشخاص مرتين يا مرات كثيره صورت بندد و تسميه اين علت بحسب معنى لغوىست فصل چهارم در جيم با ذال معجمه مشتمل بر سه مرض جذام نعوذ بالله منه و من سائر الاسقام بضم اوّل و فتح ثانى و الف و ميم مشتق از جذم بمعنى قطع‌ست و از آنكه در قسمى ازين علت اصابع دست و يا بتاكل ماده خبيث اكال منقطع و منفصل مىشوند بدين اسم موسوم شده و بالجمله سرطان عام بدن تمام و علت رديه ما لا كلام‌ست كه در اكثر امر علاج‌پذير نباشد و بنا بر كثرت سوداى احتراقى يا جمود وى ثقلى كه در ان نوعى از احتراق راه يافته باشد و انتشار و تراكم آن در همگى بدن بحصول مىانجامد لهذا قرشى در شرح قانون نوشته ماده سودا كه در جملهء بدن انتشار يابد اگر متعفن شود باحداث حمى ربع پردازد و اگر بسوى جلد مندفع گردد بتوليد يرقان اسود و مانند آن چون قوبا و بهق سياه و غير ذلك و اگر بتراكم گرايد جذام رو نمايد و كيفيت حدوث وى اينست كه خون در حين اختلاط سودا مذكوره مادى قابل تعذيه تن نماند و طبيعت نيز بنا بر خبث ماده و عصيان آن قادر بر دفع نباشد پس بالضرور در بدن منتشر و متراكم شود و مزاج اعضا و شكل آنها فاسد متغير گردد و باشد كه در اخير علت و استيلاء جفاف مزاج اعضا بنهجى فساد پذيرد كه بروح حيوانى اقبال نكنند و سواد و تفتت و سيلان صديد منتن پائين ابدان موتى در ان دست دهد و رفته‌رفته تاكل و سقوط اعضا صورت بندد و حالت مزبوره از اطراف كه ازين نوع حرارت غريزى بس دور افتاده اند شروع نموده باعضاء رئيسه منتهى و به هلاكت عليل مودى شود و در شروع اين علت بهروجه كه باشد گرفتگى آواز و تنگى نفس و كدورت بياض چشم و حمرة وجه مائل الى سواد ما و تعقد عروق چهره و باريكى مو و انتشار آنها رو نمايد چه درين هنگام انسان از پس آلات تنفس و انتشار سودا در بدن خود و كثرت‌پذير رفتن خون سوداوى در ان و امتلاء عروق چهره بدان استيلاء فساد يبوست بر منابت شعور و بر ماده مولده آن بدستور خالى نباشد و ظهور كدورت در عيون با وجود انتشار سودا در تمام بدن بنا بر صفا و صفالت آنهاست و ضيق النفس نيز وجهىست در حمرت وجه تامل و قسمى كه در ان تاكل اعضا و تساقط آنها نباشد بامارات خاصه خود چون زوال حس اعضا و غلظت آنها و تفطس بينى و استداره حدقه يار باشد چه بنا بر استيلاء ماده نفوذ روح حساسه در عضو كمتر بود و مداخلت آن در جوهر اين و كذلك تشنج عضلات رو بيشتر فافهم و ايضا قسم مذكور از علامات قسم ديگر خالى نباشد غير از آنكه بىتاكل باشد چه ماده اين كه عكر الدم و ثقل ويست بسته بماده آن كه سوداء احتراقىست